عبد الرزاق اللاهيجي
73
گوهر مراد ( فارسى )
چون حدى فرض كنى كه نهايت يكى است بعينه همان حد بدايت آن ديگر باشد ، مانند يك ذراعى كه فرض كنى قسمت او را به دو نصف ذراع ، چه نقطهاى كه در منتصف ذراع فرض كنى آن نقطه بعينها نهايت نصفى باشد و بدايت نصف ديگر . و اين كمّ متصل را مقدار خوانند . و كم منفصل آن است كه نه اين چنين باشد و آن را عدد خوانند . مثلا ميان دو و سه ، كه دو جزء پنجاند ، حدّى نيست كه مشترك ميان هر دو جزء باشد ، چه ثانى كه نهايت دو است بدايت سه نيست و ثالث كه بدايت سه است نهايت دو نيست . و كمّ متصل بر دو قسم است : قارّ الذّات و غير قارّ الذات . قارّ الذات آن بود كه مجموع اجزاء مفروضهء وى با هم در يك « آن » موجود باشند ، چون مقدار يك ذراع ، چه مجموع اجزايى كه در او فرض كنى چون نصف و ثلث و ربع و غير آن ، همه در يك « آن » با هم موجودند . و غير قار آن بود كه هر دو جز كه در او فرض كنى با هم يك بار موجود نتواند بود ، بلكه تا يك جزء مفروض او معدوم نشود جزء ديگر موجود نتواند شد ؛ چون مقدار زمان ، چه جزوئى از زمان كه موجود است تا نگذرد و معدوم نشود ، جزوئى كه بعد از آن جزئى بود موجود نتواند شد . و مقدار متّصل اوّلا « 1 » و بالذات عارض نتواند شد مگر جسم را ، چه بعدى كه در تعريف جسم معتبر است همين مقدار متصل است و عارض غير جسم اگر شود به تبعيّت جسم باشد . مثلا اگر بياض متّصف به مقدار شود و گويند فلان بياض يك شبر است ، به سبب اين باشد كه جسمى كه محل اوست يك شبر باشد . پس اگر مقدار مجموع طول و عرض و عمق جسم را با هم ملاحظه كنند آن مجموع مقدار را جسم تعليمى گويند . و لفظ جسم مشترك شود
--> ( 1 ) ج : « اولا » ندارد .